تبليغاتX
خداهمین نزدیکی است برای او درد دل می کنم

 

 

 

جوان نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن .

مرغ دريايي آواز خواند جوان نشنيد .

 سپس جوان فرياد زد : خدايا با من حرف بزن .

 رعد در آسمان پيچيد اما جوان گوش نداد .

 جوان نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت .

 ستاره اي درخشيد اما جوان توجه نکرد .

 جوان فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده .

 ويک زندگي متولد شد اما جوان نفهميد . 

جوان با نا اميدي گريست .

خدايا با من در ارتباط باش .

 بگذار بدانم اينجايي .

بنابراين خدا پايين آمد و جوان را لمس کرد .

ولي جوان پروانه را کنار زد و رفت .

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 15:13  توسط ام.پی  | 

عاشقم بودي خودت گفتي

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

 گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

 وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

 طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:0  توسط ام.پی  | 

مرداب تنها بود و من تنها تر

مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره میکردم

مرداب ساکت بود و مرا نیز سکوت فراگرفته بود

مرداب را دوست دارم

او بزرگ است

آرام است

ولی غمگین

و دل پر دردی دارد

حتی تکان هم نمی خورد

که اگر تکان بخورد

وآرامشش به هم بخورد

دیگر مرداب نیست!

با همه اینها

ناگهان از او بدم آمدمتنفر شدم

 چون از بی تحرکی و بی تعصبی

او را لجن فرا گرفته...

مرداب تنها بود و من تنها تر

 یادتان باشد

مرداب نمانید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 17:12  توسط ام.پی  | 

کسي که با حرفهايش دلت را به درد آورد
آيا از مهرباني دلت خبر نداشت
کسي که آسمان چشمان زيبايت را ابري کرد
خورشيد صفا را در چشمانت نديد
کسي که به دست هاي عزيزت سردي را هديه کرد
آيا گرمي دستت را باور نکرده بود
کسي که با تير بي مهري قلبت را شکست
نمي دانست همان قلب شکسته مأواي اوست
کسي که بهار وجودت را به خزان تبديل کرد
آيا نمي دانست بهار خزان شده تکيه گاه اوست
حال من دلتنگم و مهرت را مي خواهم
اما...
مي دانم...
همان دل به درد آمده
همان چشمان اشکي
همان دستان سرد
همان قلب شکسته
همان بهار خزان شده
محتاج کسي است که تو را فنا کرده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:15  توسط ام.پی  | 

 

نه به ابر ... نه به آب .... نه به اين آبی آرام بلند

من مناجات درختان را هنگام سحر .... نفس پاک شقايق را در دامن کوه

رقص عطر گل يخ را با باد ... همه را می بينم می شنوم

من به اين جمله نمی انديشم ... به تو می انديشم ....

ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می انديشم

همه وقت ... همه جا ... من به هر حال که باشم به تو می انديشم ....

تو بدان اين را تنها تو بدان ...... تو بمان با من تنها تو بمان ....

جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

من همين يک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر و هوا را تو بخوان

تو بمان با من ... تنها تو بمان

به تو می انديشم ..............


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 18:32  توسط ام.پی  | 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

 آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

 آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

 آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

 می خواهم بدانم،

 دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:34  توسط ام.پی  | 


می خندم

به کوله باری که از گناه به دوش می کشم .

به تولدی در فصل مرگ .

به فریاد خاک  

به حضور بی دلیل زن .

ناگاه ...

می خزد بر تن برهنه حقیقت

صدای وحشت آور گذر زمان

در این انتظار بی اعتبار.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 17:48  توسط ام.پی  | 

 

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:56  توسط ام.پی  |