
کسي که با حرفهايش دلت را به درد آورد
آيا از مهرباني دلت خبر نداشت
کسي که آسمان چشمان زيبايت را ابري کرد
خورشيد صفا را در چشمانت نديد
کسي که به دست هاي عزيزت سردي را هديه کرد
آيا گرمي دستت را باور نکرده بود
کسي که با تير بي مهري قلبت را شکست
نمي دانست همان قلب شکسته مأواي اوست
کسي که بهار وجودت را به خزان تبديل کرد
آيا نمي دانست بهار خزان شده تکيه گاه اوست
حال من دلتنگم و مهرت را مي خواهم
اما...
مي دانم...
همان دل به درد آمده
همان چشمان اشکي
همان دستان سرد
همان قلب شکسته
همان بهار خزان شده
محتاج کسي است که تو را فنا کرده

نه به ابر ... نه به آب .... نه به اين آبی آرام بلند
من مناجات درختان را هنگام سحر .... نفس پاک شقايق را در دامن کوه
رقص عطر گل يخ را با باد ... همه را می بينم می شنوم
من به اين جمله نمی انديشم ... به تو می انديشم ....
ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می انديشم
همه وقت ... همه جا ... من به هر حال که باشم به تو می انديشم ....
تو بدان اين را تنها تو بدان ...... تو بمان با من تنها تو بمان ....
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
من همين يک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من ... تنها تو بمان
به تو می انديشم ..............